• تاریخ: ۱۳۹۹-۰۵-۲۴
  • شناسه خبر: 19014

آینده تاریک !

پیام ملّت - کار روزنامه نگاری در ایران روالی دارد و در زنجان این روال با همه جا متفاوت است. خاصیت محیط های کوچک همین است و نمی شود زیاد شعاع کاری را بالابرد. حوزه روزنامه نگاری در زنجان به یک ایستایی رسیده است.

می گوید قبل از آنکه خبرنگار باشم روزنامه نگار هستم و تصورم از دوران بچگی به خبرنگاری مترادف با واژه خبرچینی بود. بقول خودش دهه شصتی است و کلکسیونی از مصائب و افت و خیزها را در پرونده زندگی اش دارد. بارها در گفت و شنود از استاد «سعیدافشار» بعنوان کسی که او را عالمانه وارد این عرصه کرد و دستش را گرفت تا دوان دوان بنویسد یاد کرد. پیشکسوتان عرصه رسانه را واجد احترام و البته به آینده این وضعیت در استان چندان خوش بین نیست و معتقد است با انزوای نسل حاضر وضعیت روشنی چندان متصور نیست. مهدی سهرابی روزنامه نگار و دبیرتحریریه روزنامه صدای زنجان در گفت و شنود ۱۲۰ دقیقه ای روایتی ساده و صمیمی اما واقعی از زندگی یک روزنامه نگار را در گفت و گو با « پایگاه خبری – تحلیلی پیام ملّت » را در اذهان به تصویر می کشد.

–        آقای مهدی سهرابی! آدم ساده ای است یا پیچیده ؟

خیلی ساده !

–        خب این آقای مهدی سهرابی خیلی ساده را خیلی ساده معرفی کنید.

خیلی ساده ! مهدی سهرابی ام بزرگ شده پائین شهر زنجان . من به تفکیک خبرنگاری از روزنامه نگاری خیلی تاکید دارم و شغل ام روزنامه نگاری است. بیشتر دوست دارم بگویم روزنامه نگارم تا بگویم خبرنگار . یک آدم عادی هستم مثل همه . چیز خاصی ندارم.

–        این آدم خیلی ساده می تواند روایتی از دوران کودکی اش را بگوید !

دهه شصتی ام ، متولد ۶ خرداد ۱۳۶۲٫ مثل همه کودکان بودم ، بچه خیلی آرام و ساکت. دهه شصتی ها معمولا در خانواده های پدرسالار بزرگ شده اند. در خانواده ما هم سالار «پدرم» بود . همه به این موضوع واقف هستیم که در خانواده های پدر سالارحرف حرفِ پدر بود و لاغیر.

من می خواهم بروم سراغ این کارو … از این چیزها خبری نبود. آن موقع اصلاً مُد بود بچه هرچقدر ساکت تر باشند روبورس تر بودند . همه تعریفش می کردند و من فکر می کردم هرچه ساکت تر و گوشه گیرت باشم پسر خوبی هستم و همه دلخوشی ام این بود که همه تعریفم می کنند.

  • دوران کودکی دورانی است که کودک دوست دارد رفقای بیشتری داشته باشد ، شما چطور کودکی بودید؟

خیلی اهل برو بیا نبودم و دوست خاصی نداشتم. رفاقتم با همه در یک سطح بود.

  • از دوران مدرسه هم بگویید خالی از لطف نیست.

دوران پنج ساله ابتدایی را در مدرسه سروش منطقه اسلام آباد بودم

  • اولین روز مدرسه چگونه گذشت؟

 اولین روز مدرسه من صبح با مادرم رفتم مدرسه و همین که از من جدا شد و گفت برو آن کلاس و من هم رفتم دیدم یکی گریه می کند و یکی ناراحت است و … دیدم اصلا حسش نیست برگشتم خانه . چهارساعتی دم خانه نشستم تا حاج خانم(مادرم) برگشت – نگو که دنبال من رفته مدرسه و دیده من نیستم- درحالی که کل شهر را گشته بود که کجا رفته ام و … آمد من را دیدکه جلو درب خونه نشسته ام . اولین حرکتی که کرد یکی زد در گوشم بعد فهمیدم که از مدرسه فرار کرده ام!. و با سیلی مادر بیدار شدم که از مدرسه فرار کرده ام . فردای همان روز بازهم من را بردند مدرسه رفتم دیدم  در شیفت قبل از ما -آن موقع مدارس سه شیفته بود- تخته سیاه پراز معادله و ضرب و تقسیم واین جور چیزها شده . من را یک خوفی برداشت . پیش خودم گفتم من می خواهم این ها را بخوانم ؟ نمی توانم و این حرفها … بازهم روز دوم هم فرار کردم ولی از روز سوم دیگر مستقر شدم .

  • اولین معلم ات را بیاد داری؟

 اسم اولین معلم ام آقای حسینی بود.

– وقتی در مدرسه به ثبات رسیدی و مجبور شدی ادامه بدهی در کنار درس و مشق فعالیت گروهی هم داشتی ؟

تا پنجم ابتدایی نه عضو گروه سرودی نه تئاتری ونه هیچ چیز دیگری نبودم . چون اصلا در خانواده ما کسی اجازه این کارها را نداشت . ما عادت داشتیم برای هرکاری باید از پدر اجازه می گرفتیم . می گفتم بروم گروه سرود می گفت : نه (به قول ما ترک ها اونان نمه اولاجاق؟)

 برم تئاتر ؟  – نه  بروم اردو؟ – نه  می گفتم این رضایت نامه را امضا کن بروم اردو می گفت: نه . نمی خواهد بروی

  • دورا راهنمایی هم فرقی در داستان زندگی ات ایجاد نکرد؟

خیلی نه ! داستان درس و مشق و زندگی من تا اول دبیرستان تقریبا یکنواخت بود. حتی  دوران راهنمایی  من با ابتدایی فرق چندانی نداشت. خانه ما به مدرسه ابتدایی و راهنمایی ام خیلی نزدیک بود . مدرسه راهنمایی ام مدرسه رسالت کنار پارک رجایی بود که الان اسمش عوض شده است. ما ۱۰ دقیقه فرصت داشتیم از مدرسه برویم خانه . اگر آن ۱۰ دقیقه میشد ۱۱ دقیقه  پدرم یک دوچرخه ۲۸ داشت که با همان کل زنجان را می گشت که من را پیدا کند. یعنی اوضاع اینقدر قمر درعقرب بود(خنده)!.

  • دوره متوسطه چطور شروع شد؟

اول دبیرستان را در مدرسه ابوریحان بیرونی منطقه امجدیه که دیوار به دیوار ورزشگاه ۱۵ خرداد بود شروع کردم. کلا تغییر شخصیت و شاید اتفاقات یه کم بد زندگی من از از دوران دبیرستان شروع  شد. یک جورهایی جو گیر شدم!. من کسی بودم که در دوران راهنمایی  از آن جغرافیا محله تولدم که درآن زندگی می کردم بیرون نیامده بودم . شاید برای خیلی ها جالب باشد مثلا من نمی دانستم امجدیه کجاست.وقتی آمدم دبیرستان ابوریحان فهمیدم به اینجا می گویند امجدیه. آن موقع ها می گفتند باکلاس ترین جای زنجان امجدیه است . بعد من اولین بار که سینما رفتم فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله بود که از مدرسه بردند و من هم با هزار التماس رفتم . از آن به بعد سینما نرفتم تا دوم دبیرستان به بعد. دوران دبیرستان همه اش دعا می کردیم که معلم زنگ آخر نیاید و یک بار این اتفاق افتاد فکر کنم درس هندسه هم بود. دوستانم گفتند ما می رویم سینما من هم قاطی آنها شدم و تازه فهمیدم سینما کجاست و چهارراه و سبزه میدان کجاست ؟ یعنی تا آن سن من اینقدرتعطیل بودم(خنده)! .

 رشته تحصیلی ات چی بود ؟

علوم تجربی

خودت انتخاب کردی؟

نه

پس چطور؟

من کلا بچه درس خوانی بودم هم در ابتدایی ، هم در راهنمایی و این روند تا اول دبیرستان حفظ شد. دوره ای که من دبیرستان درس می خواندم نظام آموزشی بصورت ترمی – واحدی بود و انتخاب رشته در ابتدای دوم دبیرستان اتفاق می افتاد. خودم ناخودآگاه دوست داشتم رشته انسانی بخوانم . یه ناظمی داشتیم خدا سلامتش کند اسمش را نمی گویم . من گفتم میخواهم انسانی بخوانم  گفت مگر بیشعوری ؟! گفتم آقا چه ربطی دارد؟ گفت: نه بیشعورها انسانی می خوانند!. به همین صراحت(خنده) . من هم گفتم حتما این رشته بد است و دنبال این شدم که بین علوم تجربی و ریاضی و فیزیک یکی را انتخاب کنم و علوم تجربی را انتخاب کردم البته آن موقع هم کسی نبود که مشاوره ای به ما بدهدکه چه رشته ای را ادامه بدهیم.

  • خانواده چطور؟ نظری ندادند.

خانواده ام دخالتی در این مسائل نداشتند و گفتند هرچه دلت می خواهد بخوان . من هم در برگه انتخاب رشته، علوم تجربی را انتخاب کردم که اشتباه زندگی ام از همان جا شروع شد. حتی سال سوم دبیرستان من رفتم تغییر رشته بدهم که باز همان ناظم خورد به پستم و بازهم گفت ، مگر من بهت نگفتم انسانی رشته گیج هاست؟ توبازآمدی اینجا؟(ترکی) خلاصه من ماندم درهمان رشته.

–        دانشگاه را برای علوم تجربی ادامه دادی یا مسیرت را عوض کردی ؟

سالی که پیش دانشگاهی را تمام می کردم در کنکور همان سال شرکت کردم که دوستانم هم دفترچه دانشگاه سراسری و هم دفترچه دانشگاه آزاد را گرفته بودند. به پدرم گفتم به من پول بده من هم دفترچه دانشگاه آزاد را بگیرم که قبول نکردند و واقعیت این بود که من برای دانشگاه آزاد پول نداشتم . برای ورود به دانشگاه دوبار کنکور دادم که اولی هیچ . یعنی اولین کنکور را که دادم فهمیدم قبول نمی شوم شروع کردم به درس خواندن  برای کنکور سال بعد . دومین بار هم که به نتیجه نرسیدم بلافاصله رفتم دفترچه اعزام به خدمت را گرفتم . چون احساس کردم زندگی ام دارد هدر می رود.

  • رفتی سربازی ؟

بله ! البته نه به این آسانی. آن موقع مثل الان نبود که بگویند سرباز کم است و همه دنبال سرباز باشند. اعزام من شش ماه تمدید شد و در اوج سرمای بهمن ماه به خدمت سربازی رفتم. دوران سربازی تجربه عجیبی برای آقایان در ایران است.

  • بقول سربازها کجا افتادی ؟

سهمیه ارتش بودم و افتخار سربازی در ارتش را پیدا کردم. دوره آموزش را در پادگان ۳۳ توپخانه پرندک گذراندم. جایی متفاوت از همه جاهایی که دیده بودم و انگار خدا این تکه را در زمین درست کرده برای گرفتن حال بعضی ها!.

  • بعد از آموزش کجا رفتی ؟

بدشانس ترین سرباز بودم از بین ۶۰۰ نفر افتادم کازرون.

رفتی کازرون ؟

امریه ام را گرفتم و رفتم پیش فرمانده گروهان و گفتم جناب سروان ببخشید من ناراحت نیستم میخواهم بروم کازرون . ولی چطور می توانم برم کازرون ؟ ماشین از کجا می رود؟ جاده اش از کجاست؟ گفت ، خنگ خدا باید اول بری شیراز بعد از آنجا بری کازرون. بالاخره رفتم آنجا.

تجربه ای نو؟

تجربه ای که طی دو سال سربازی به دست آوردم خیلی جاها به دردم خورده است.

  • سربازی به پایان رسید !

مگه قرا بود همیشه سرباز بمونم !. دوران سربازی به سر رسید و بعد از این که از سربازی برگشتم .مدتی دنبال کار گشتم چیزی دستم را نگرفت همانطور که گفتم سه چهار سالی پیش پدرم بودم .تقریباً به خودم قبولانده بودم که من دیگر قرار نیست جایی بروم و باید همین کاره بشوم .

بقالی ؟

بله .من هم قرار است یک بقالی بزنم و به  همین شغل اجدادی ادامه دهم.

  • دانشگاه را نگفتی ؟

موقعی که از سربازی برگشتم دوره های فراگیر پیام نور تازه مد شده بود که رفتم و پذیرش هم شدم یک ماه رفتم دیگر نرفتم! نمی دانم چرا؟. بعد از آن دوبار هم کنکور دادم قبول نشدم که بعد از آن کنکور را بوسیدم و گذاشتم کنار.

  • چکار کردی ؟

 درگیر روزنامه شدم و کلاً تمرکزم روی روزنامه بود. حتی کلاس زبان که می رفتم و هدفم این بود از این مملکت بروم و تا جاهایی هم خوب پیش رفتم ولی روزنامه چنان مرا به طرف خودش کشید که کلاس زبان را هم رها کردم . از دانشگاه خبری نبود تا همین سه سال پیش که رفتم دانشگاه علمی- کاربردی و بعد از یک ترم آن را هم رها کردم. اصلا انحطاط! زندگی من در مورد تحصیلات این شکلی بود. از آنجا انصراف دادم و آمدم پیام نور و الان من دانشجوی پیام نور هستم و رشته علوم سیاسی را چون دوست دارم می خوانم .

  • افت و خیزهایی را در زندگی ات تجربه کردی،  فاصله واقعیت ها با آنچه فکر می کردی چقدر بود؟

اولین بار که رفته بودم خدمت و برگشته بودم و یک ترم هم دانشگاه رفتم دیدم که چقدر دنیای آنهایی که در خدمت دیدم با آنها که در دانشگاه هستند متفاوت است.کاش همه آقایان اول خدمت سربازی را بگذرانند بعد دانشگاه بروند. معتقدم یک پسر باید بعد از اتمام تحصیلات متوسطه به سربازی برود. بعد از دوران سربازی با توجه به واقعیت هایی که در زندگی اش اتفاق می افتد می تواند بین درس و کار و زندگی و … را انتخاب کند.

  • با این اوضاع فعلا دانشجویی ؟

بله دارم درس می خوانم !

  • برویم سر اصل مطلب !

خب همه اینها مطلب است و نیمه ای از زندگی مهدی سهرابی!.

  • اگر برگردیم به گذشته، در دوران کودکی تان خبرنگاری هم می کردید؟

          نه اصلا ! ، تصور خیلی خوبی هم از خبرنگار جماعت نداشتم!

– چه تصوری از این جماعت داشتی ؟

          در کودکی وقتی به ما می گفتند خبرنگار یا یک حرفی که در مایه های خبر باشد ناخوادآگاه یاد خبرچینی! می افتادم. خبرچین برایم کسی تعریف شده بود که آدم فضولی است و حرف بین افراد را رد و بدل می کند. یعنی اصلا فکرنمی کردم روزی کارم به این وادی بیافتد.

– خب پس چی شد وارد این عرصه شدی ؟

          اگر کمی به قبل برگردیم حدود سال ۱۳۸۰ رفتم خدمت سربازی و ۱۳۸۲ برگشتم . اغلب آنهایی که با من ارتباط دارند می دانند بابایم یک مغازه سوپرمارکتی داشت که بعد از سربازی وردست و کمک کار ایشان بودم و تقریباً چهار- پنج سالی کنار پدرم بودم.یک دوستی داشتم به اسم آقای بهمنی که یکی از آشناهای ایشان با یکی از کارکنان روزنامه مردم نو یک آشنایی داشتند. همان موقع مصادف شده بود با ایامی که اعضای تحریریه روزنامه مردم نو بنا به مسائلی رفته بودند و  تحریریه نداشت و از طریق همان آشنا به من گفتند بیا «مردم نو» یک مصاحبه ای برای سنجش توانمندی در عرصه رسانه بکنیم و من به اتفاق یکی از دوستان – سال ۱۳۸۷ – به دفتر روزنامه رفتیم. من در زندگی ام نه روزنامه نه کتاب خوانده بودم و از روزنامه فقط اسمش را شنیده بودم!. برای مصاحبه رفتم که آقای سواری مدیر مسئول روزنامه ، آقای نظرعلیان و آقای سعید افشار بودند و یک سوال هایی پرسیدند و من هم جواب هایی دادم که از نگاه های این سه عزیز معلوم بود من در چه وضعیتی هستم. مصاحبه تمام شد و گفتند بروید نتیجه را خبرمی دهیم. مصاحبه تمام شد و آمدیم بیرون و در شهر اطراف چهارراه داشتیم دور می زدیم. کلا ناامید شده بودیم که کسی ما را بخواهد برای روزنامه . در همین حین از دفتر روزنامه زنگ زدند و گفتند از آنجایی که آن چند نفری که رفته بودند برای مصاحبه نتوانسته بودند نظر آنها را تامین کنند یک دوره آموزشی دو – سه ماهه  برگزار می کنیم بعد از بین آنهایی که آن دوره را با موفقیت طی کنند تحریریه را انتخاب می کنیم . شاید باورتان نشود روز اول ۳۰ نفری بودیم  و استاد هم آقای سعید افشار بود .کلاً کسی که کلید ورود من به این باغ را داد آقای سعید افشار بود. استاد اول و آخر من .

درهرصورت ما در این دوره آموزشی  شرکت کردیم  و روز اول ۳۰ نفر بودیم یک هفته بعد شدیم ۲۵ نفر و دوهفته بعد ۲۰ نفر و همنیطوری که پیش رفت شدیم ۱۰ نفر تا اینکه رسیدیم به ۶-۵ نفر و تعدادمان ثابت ماند و آنهایی بودند که واقعاً می خواستند بمانند.

  • خانواده در جریان بودند که دنبال کار در روزنامه بودی؟

اصلا.

  • دوران روزنامه و خبر چگونه بود؟ اولین خبری را که نوشتی بیاد داری ؟

دوره دوماهه تئوری و آموزشی ما که تمام شد آقای افشار گفت یک سالی هم باید عملی کار کنید. یعنی بروید از کوچه و خیابان گزارش و خبر بنویسید. اولین انتخابم برای گزارش های میدانی کلاس های زبان بود. دوست داشتم یک گزارش بنویسم که این همه کلاس زبان به چه دردی می خورد؟ این ها که  کلاس زبان می روند می خواهند چکار کنند؟ اصلا خوب یاد می دهند یا نه ؟ رفتم دنبال همین موضوع ؟ من این گزارش را ده بار نوشتم و هرده بار آقای افشار آن را پاره کرد و انداخت سطل آشغال.

  • همینطور ادامه دادی ؟

 باردهم بهم برخورد! و آقای افشار گفت تو به درد این کار نمی خوری و ول کن برو . بروی شاگرد مکانیکی بشوی حداقل یک چیزی یاد میگیری. حداقل می فهمی آچار ۱-۲-۳-۴ کدام است. من اینجا نمی توانم چیزی به تو یاد بدهم یعنی تو یاد نمی گیری. اصلا تعطیلی! ، به من خیلی برخورد . گفتم یک فرصت دیگر به من دهید. بار نهم بود که  این حرف  را به من زد و بار دهم هم گزارشم را پاره کرد. گفتم آقای افشار اقلا پاره نکن بده من بازنویسی کنم اینطوری من باز باید بروم نوار را پیاده کنم و بنویسم. ایشان گفتند برو یه بار دیگر بنویس. بار یازدهم اگر خوب نوشتی که هیچ! اگر خوب ننوشتی میروی و دیگر برنمی گردی . آن گزارش را من نوشتم نصفش را تغییر داد و به زور و با تبصره ناپلئونی! چاپ شد.

  • در جامعه و خانواده های سنتی تغییر امری سخت است ، وقتی فهمیدند رفته ای دنبال رسانه و خبر نگاهشان به شما تغییر نکرد؟

همه جا میگویم من ده سال روزنامه نگارم. وقتی اولین گزارشم در روزنامه مردم نو در سال ۱۳۸۷ چاپ شد خیلی با ذوق روزنامه را بردم خانه و گفتم ببینید به اسم من است و گزارش من است و فلان!. پدرم یک نگاهی کرد و گفت، برای این پول هم می دهند؟ گفتم نمی دانم معلوم نیست ولی حالا چاپ شده . حاج خانم (مادرم) برای اینکه دلم نشکند گفت: ماشاءالله پسرم و از این حرفها.

یک پرانتزی باز کنم، بعد از آن گزارش آقای افشار به خاطر آن تیزبینی که داشت به من گفت، تو خبر را که تنظیم می کنی به خبرهایت به تیپ خبرنگارهای ورزشی می خورد .گفتم به خاطر این است که روزی چهاربار خبرورزشی نگاه می کنم و همان بهانه ای  شد که من رفتم در سرویس ورزش روزنامه مردم نو و بهترین کار ممکن را هم کردم و بهترین راهنمایی را آقای افشار کرد و همان سرویس ورزشی باعث شد که من  واقعا توانستم خودم را بالا بکشم و الفبا را یاد بگیرم.

  • در واقع کارمند روزنامه شدید؟

بله ، تقریبا کار به امضای قرارداد کشید و قرار داد را بردم خانه و گفتم من الان دیگر کار دارم و طبق معمول حاج آقا(پدرم) گفت ، چقدر حقوق می دهند؟ بیمه دارد یا نه ؟ سرویس هم دارد یا نه ؟ درکل تا همین سه سال پیش نزدیکان و خانواده اصلا دید مناسبی نسبت به کار من نداشتند.

وقتی می گفتم در روزنامه کار میکنم یا خود حاج آقا که هرکس از او می پرسید پسرت چکاره است؟ می گفت، صبح ها می رود روزنامه می فروشد!.

  • خانواده و اطرافیان شده است از شما اطلاعات پنهان کنند؟

بله ، اتفاق افتاده است .حتی در جمع خانوادگی که مثلا  دارند در مورد یک جایی – ارگانی یا نهاد و سازمانی – صحبت می کنند و گوینده آنجا کار می کند با ایما و اشاره حضور من بعنوان غیرخودی! را مطرح می کند.

  • نگاه جامعه چطور ؟

در اجتماع خبرنگار را به دید کسی نگاه می کنند که از خیلی چیزها خبردارد، یعنی می داند چه خبر است. یعنی فکر می کنند خبرنگاران می دانند در جامعه چه خبراست که واقعیتش هم اینطور نیست. خبرنگار ممکن است از خیلی چیزها خبرنداشته باشد. آن اوایل یادم هست وقتی در تاکسی بحث گرم می گرفت راننده میگفت چکاره ای ؟ می گفتم خبرنگار . بعدش راننده هیچ حرفی نمی زد و بعضی هایشان هم می گفتند ما حرف بزنیم میروی می نویسی که  دیگر ما حرف نزنیم بهتر است. 

بعنوان کسی که سرد و گرم دنیای خبر و رسانه را چشیده ای ، اگر بخواهی بین خبرنویسی با خبرنگاری تفاوت ها را بیان کنی از کجا شروع خواهی کرد؟.

خبرنوشتن با خبرنگاشتن فرق دارد. خیلی ها هستند که الان دارند خبر می نویسند. از روزی که گفتند به درد این کار نمی خوری همیشه دوست دارم یک چیزی خلق بکنم نه اینکه یکی یک چیزی بگوید من آن را بنویسم و بگویم این خبر است. ناگفته نماند خبرنویسی جزئی از این کار است. اول باید خبر نوشتن را یاد بگیری تا به نگاشتنش برسی . خبرنگار نباید در خبر نویسی بماند. خبر نوشتن یک چیزی است که آماده است و دیکته شده و نهایت کاری که می کنید این است که یک دستی به رویش بکشید و فرم و سبکش را عوض کنید.

  • درواقع تفاوت در ماهیت است؟

بله ! اگر قرار است کسی دنبال خبرنگاری برود باید خودش دنبال داستان را بگیرد. هیچ وقت کسی نمی تواند بگوید مثلا فلان مسئول این خطا را کرده است و اینجا ست که معلوم میشود خبرنویس کیست و خبرنگار کیست؟

  • از کار روزنامه نگاری در زنجان بگوئید؟

کار روزنامه نگاری در ایران روالی دارد و در زنجان این روال با همه جا متفاوت است. خاصیت محیط های کوچک همین است و نمی شود زیاد شعاع کاری را بالابرد. خیلی راحت بگویم حوزه خبر و خبرنگاری و روزنامه نگاری در زنجان به یک ایستایی رسیده است.

بارها گفته ام نسلی درحال مستهلک شدن هستیم و دیری نخواهد پایید که این نسل از رسانه یا کنار می کشند و یا حذف می شوند و نسلی نخواهد بود که جای این ها را بگیرد. جای آقای سعید افشار را به آسانی کسی نمی تواند بگیرد ایشان یک اعجوبه در عرصه روزنامه نگاری بود. جای آقای اسکندریون و افراد هم نسل او را هیچ کس نمی تواند بگیرد. من، مهدی سهرابی یا خانم مینا خانی با این روحیه رشد کرده ایم . بسیاری از دوستان و هم نسل های دیگر دنبال کارهای دیگر رفتند و ما همچنان این کار را ادامه می دهیم و با رفتن امثال ما نسلی نخواهد بود که جای ما را بگیرد.

سیر تحول مطبوعات و رسانه های استان زنجان به سمتی می رود که نشانه هایی از حیات ندارد و این ها در جلسات و نشست های خبری به وضوح دیده می شود و معتقدم کار رسانه در زنجان آینده تاریکی دارد و به تکامل نمی رسد چون هم شرایط دارد به این سمت می رود و هم سیستم نمی خواهد.

  • برای رهایی از وضعیت پیش رو چه باید کرد؟

نمی دانم !

  • شاخص روزنامه نگاری که بتواند در این دریای طوفانی به ساحل برسد چیست؟

خیلی ها در این باب گفته اند و خیلی ها هم تفسیر کرده اند. آنچه که من در پیش گرفته ام سه تا اصل است : اول اینکه ؛ با کسانی در این حوزه نشست و برخاست کنم که ارزش داشته باشند. رفاقت با کسانی که این کاره هستند خیلی مهم است . البته همیشه شانس آورده ام با کسانی که در ارتباط بوده ام همه آدم های بزرگی در این حوزه بوده اند.

تاکید می کنم اولین کسی که در این حوزه دیدم و کارم را مدیونش هستم و هرچه یاد گرفته ام از او بوده آقای سعید افشار بوده است که از من یک خبرنگار ساخت. برای من همکاری با خانم میناخانی یک توفیق است و ایشان آدم کمی در این حوزه نیست. این ها خود به خود  آدم را وادار می کند که رشد کند. یعنی اگر عقب بمانی کسی شما را در این جمع حساب نمی کند و تحویل نمی گیرد.

دومین شاخص ؛ مطالعه است. خبرنگاری که می خواهد برود در جلسه ای و یا در یک موضوعی گزارشی بنویسد باید آن حوزه را شخم بزند. اطلاعات کامل داشته باشد. یعنی اجازه ندهد کسی و چیزی از زیر دستش در برود.

سومین شاخص ؛ جسارت داشته باشد و نترسد.

این سه شاخص با «عشق و علاقه به کار» اگر کنار هم قرار بگیرند افق روشنی از روزنامه نگاری را می توان متصور شد. نقش الگوها نباید در فعالیت های حرفه ای کمرنگ دیده شود الگوی یک فوتبالیست علی دایی است و برای علی دایی شدن دنبال توپ می دود.

  • در کار رسانه ای ات شده است به خبر سمت و سو بدهی؟

اگر بگویم سوگیری ندارم همین جا اعلام می کنم که دروغ می گویم ولی نه در همه خبرها. هر انسانی در هرکشوری حق دارد یک سوگیری سیاسی داشته باشد. خب ما در خبر سوگیری هایمان بیشتر سیاسی است.

– در نگارش و انتشار یک خبر کدام طرف معادله برایت مهم است مردم یا مدیران؟

مردم مهمتر هستند. اعتماد مردم برایم اصل است. به عنوان یک خبرنگار می گویم برای من اصلا مهم نیست فلان مسئول و فلان رئیس بگوید من به «مهدی سهرابی» اعتماد ندارم . اتفاقا اگر این را بگوید من می فهمم کارم را خوب انجام داده ام و اصلا از خدا می خواهم که مسئولین این استان صف بکشند و بگویند ما به سهرابی اعتماد نداریم. ولی اگر یک روز شهروندی زنگ بزند که فلان اتفاق افتاده و بگوید بله تو هم آنطرفی هستی! . چی داده اند بهت ؟ چقدر گرفتی؟ همیشه این حرفها بهم برخورده و همیشه هم سعی کرده ام ثابت کنم که این اتفاق نیفتاده است.

  • برای کار رسانه ای و بیان خبر تهدید هم شده ای؟

دربحث رسانه ای تا کنون تهدید نشده ام. اما من یک فعالیت مجازی هم دارم که آنجا تا دلتان بخواهد تهدید شده و میشوم .

  • تطمیع چطور؟

تطمیع و از این جور چیزها بله زیاد بوده است.

  • آفت حرفه خبرنگاری و روزنامه نگاری ؟

اهل معامله بودن و عدم آموزش برای انجام رسالت روزنامه نگاری مهم ترین آفت این کار است.

  • چطور؟

اصلا بد نیست یکی بیاید این کار را پله کند و برود کارمند جای دیگری شود و یا وارد یک موقعیت کاری شود اما وقتی من از این کار یک استفاده ای بکنم نباید این حوزه را لگد مال کنم بروم .

  • خودت چی، اهل معامله ای ؟

هیچوقت این کار را نکرده ام و زندگی ام این را نشان می دهد. نه ماشین دارم و  نه خانه دارم. اولین و مهم ترین آفت این کار همان اهل معامله بودن است و دوماً بی حساب و کتاب و بدون آموزش های لازم  وارد این حوزه شدن است .حتی اگر اهل معامله هم نباشی و بدون آموزش وارد این حوزه بشوی یک آفت خیلی جدی است حداقلش این است که جای کسی دیگر را گرفته ای .

  • رابطه خبرنگار با مسئولین؟

یک اتفاق نامیمونی در این حوزه افتاده است که مسبب اش خودمان هستیم نه مسئولین و از بس این اتفاق سال ها  تکرار شده که ناخودآگاه تبدیل به عرف و عادت شده است. بسیاری از مسئولان از خبرنگار انتظار دارند هرچه او می گوید بنویسد یا هوای او را داشته باشد. برخی از خبرنگاران بر این اعتقادند که مردم در جریان بسیاری از اخبار نیستند درحالی که اصلا اینطور نیست. ساده ترین قشر این جامعه بخوبی اخبار واقعی از اخبار سفارشی را تشخیص می دهد. سواد رسانه ای مردم خیلی بالا رفته است و نمی شود مردم را با اخبار کانالیزه گول زد.

نقدپذیری مدیران و مسئولان زنجان؟

نقدپذیری مدیران استان زنجان در برابر رسانه ها تقریبا صفراست . شاید دوسه نفرشان نقد پذیر باشند ولی از آنجایی که عدد ۲ درمقابل خیل مدیران عددی نیست من می گویم صفر است .

  • چی شد وارد فضای اینستاگرام شدی ؟ تفریح و سرگرمی بود و یا رسانه ؟

روزنامه صدای زنجان تازه مجوز روزنامه گرفته بود و من پاییز ۹۴ وارد این روزنامه شدم. تلگرام تازه آمده بود و کم کم داشت جای واتساپ و وایبر و … را می گرفت.شناساندن خودم برای مردم از برنامه هایی که دنبالش بودم البته نه به عنوان کسی که زنجانی است یا … بلکه  به عنوان کسی که می خواهد حرف بزند و دوست داشتم مورد نقد قرار بگیرم و هیچگاه از نقد ناراحت نمی شوم.

با توجه به مجموعه ای از شرایط به این نتیجه رسیدم نمی توان در رسانه رسمی خیلی مسائل را بازکرد معتقدم نوشتن و گفتن در روزنامه همه طیف ها را در بر نمی گیرد و دلیلش این است وقتی کسی روزنامه را می خواند می فهمد که من چه می گویم اما کسی که روزنامه نمی گیرد نمی داند چه اتفاقی افتاده است. دنبال فضایی بودم که راحت در دسترس باشد و به همین خاطر اینستاگرام را انتخاب کردم، هدفم هم این بود که فوری و کوتاه بنویسم . چیزهایی را بنویسم که مردم خبر ندارند. یا حوصله تحلیلش را ندارند. اعداد و ارقامی که مردم می شنوند و از کنارش رد می شوند.

  • برخی ها معتقدند در فضای مجازی وارد حریم خصوصی می شوید.

حریم خصوصی برای خودش داستانی دارد ! در نبود برخی مولفه ها هرکس برای خودش حصاری کشیده است و اسمش را گذاشته است حریم خصوصی.

  • نوشتن های شما چقدر در بهبود اوضاع تاثیر داشته است؟

 نمی توانم بگویم کل شهر را تحت تاثیر قرارداده است  اما خودم راضی ام . خاصیت فضای مجازی این است که شما اگر به یک نفر چیزی را بگویید آن هم می رود به ده – بیست نفر دیگر می گوید و این خاصیت خوبی است درحالی که رسانه ای مثل روزنامه این قابلیت را ندارد و آن اوایل که من شروع کردم  دنبال کنندگان من هم بیشتر می شد .برای من راستش اولش عطش جذب فالوور بود یعنی در دو – سه تا پست اول من می گفتم چه می شود که این فالوورها بیشتر شود. ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که می شود از این استفاده کرد و میشود خیلی از مشکلات را با استفاده از این فضا حل کرد. من دوسه تا مشکل را باهمین اینستاگرام حل کردم . مشکل کارگران شهرداری و برخی جاهای دیگر.

  • خبرنگار و یا روزنامه نگاری که بخواهد موثر واقع شود یک پایش با شاکیانی است که راهی جز مسیر دادگاه را بلد نیستند به این سرنوشت دچار شده ای؟

بابت روزنامه از من هیچ وقت شکایت نشده است ولی اگر من را به عنوان فعال رسانه ای بشناسند بله خیلی شکایت شده است که اگربخواهم بشمارم فکر کنم طی سالهای اخیر شش بار از من شکایت شده است که چهارتای آن به خیر و خوشی تمام شده و دوتای آن در جریان است که باید ببینیم نتیجه اش چی خواهد شد.

  •  اولین شاکی ات کی بود ؟
  •  دوسال پیش با شکایت آقای وقف چی نماینده زنجان به دادگاه رفتم .
  • نگاه بازپرس چگونه بود؟
  • با توجه به اینکه فعال رسانه ای بودم وقتی وارد بازپرسی شدم انتظار داشتم با سایر متهمان تفاوت داشته باشم و انتظار داشتم وقتی به بازپرس بگویم خبرنگارم هستم نگاهش متفاوت خواهد شد اما تفاوتی بین سهرابی روزنامه نگار با متهم مواد فروش و … نبود!. یعنی اگر در کار رسانه مستند و با ادله کار نکنی و موثق دنبال چیزی نروی با اولین دادگاه فاتحه تان خوانده است.
  • استدلال شاکی هایت چه بود؟

 سیستم قضایی ما مدرک محور است. شما در هرکاری و در هر حوزه ای باید مدرک آن کار را داشته باشید. اگر می گوئید فلان مسئولی تخلف کرده است باید مدرکش را ارائه بدهید اخلاق هم  این را حکم می کند البته گاهی آن مدرک و سند می تواند یک مطلب چاپ شده در یک نشریه باشد. بعضی وقت ها مثلا در قضیه شهرداری و شورا این اتفاق برای من افتاد. من معمولا اگر بخواهم خبری را منتشر کنم اول اطمینان حاصل می کنم و بعد خبر را منتشر می کنم. غیر از دوسه خبر که فقط برای اینکه احساساتم را نشام دهم!. در همین داستان شهرداری و شورا در مورد برخی اعضای شورا چیزهایی نوشتم و آنها گفتند تهمت و افترا و تشویش اذهان است. به همان بازپرس گفتم به من این مدارک را نمی دهند ولی شما اگر استعلام کنید در فلان شعبه مدارک تخلفات هست که درحال بررسی است.

علم قاضی می تواند به این موضوع کمک کند به شرطی که قاضی آموزش این کار را دیده باشد ، اما در مواردی قاضی علم و دانش این کار را ندارد.

برای همین موضوع است که تاکید می شود باید دادگاهها تخصصی باشد مانند: دادگاه ویژه روحانیت ، چرا دادگاه ویژه نظامی ، دادگاه کودکان و … برای رسیدگی به جرائم رسانه ای نیاز به یک شعبه دادگاه و بازپرسی ویژه رسانه است، شعبه ای که درآن بازپرس و قاضی متخصص حوزه رسانه باشد.

  • نگاه و برخورد قاضی ؟

در پرونده هایی که داشتم قضات آدم های روشنی بودند. آقای نیارکی رئیس کل دادگستری که تازه آمده بودند زنجان و ما را دعوت کرده بودند برای جلسه هم اندیشی، گفتم که یک کاری برای اهالی رسانه بکنید یا یک شعبه ویژه رسانه بگذارید که بچه های رسانه بفهمند کسی آنجا هست که رسانه را می شناسد و اگر یک فرد رسانه ای تخلف هم کرده باشد همان دادگاه حکمش را صادر کند. دوم اینکه به بچه ها  آموزش بدهید چهار- پنج نفر از این خبرنگارهایی که خیلی درگیر هستند را دعوت کنید و یک کارشناس قضایی هم دعوت بکنید به این ها یاد بدهد که چه شکلی بنویسند که اسیر این شکایت و دادگاه ها نشوند. گاهی خود قاضی هم می داند که خبرنگار بی گناه است ولی چون سیستم قضایی سند محور است باید مدرک ارائه شود. اگر خبرنگار آموزش ببیند یک جوری می نویسد که هم حق مطلب را ادا کند و هم گرفتار دادگاه نشود.

  • رفتار دادگاه چگونه بود؟

بجز دادگاه آخرم، همه شان خوب بودند. البته الان راه و چاه را یاد گرفته ام که چگونه بروم و اولین اقدامی که باید بکنم چیست؟ و با قاضی چگونه حرف بزنم ؟ ، چگونه او را قانع کنم؟ من چرا این را نوشتم ؟ و کارم چیست؟ تقریبا دیگر یاد گرفته ام.

– در این سالها زیاد دادگاه رفتی ، فکر می کنی دادگاه خاتمه همه راههاست؟

دادگاه چاره کار نیست و راه آخر هم نمی تواند باشد .اصلا چرا باید از رسانه ای شکایت شود؟ من اصلا اعتقاد ندارم که دستگاه قضا وارد بحث رسانه شود. اگر هم می شود همان «دادگاه ویژه رسانه» باید باشد.

  • عامل توسعه نیافتگی زنجان از منظر «مهدی سهرابی» بعنوان یک روزنامه نگار و منتقد؟

 در باب توسعه یافتگی و یا توسعه نیافتگی زنجان بحث های جدی وجود دارد. معیارهای و سنجش های مشخصی برای حل این معما وجود ندارد. ۱۰ سال است که خبرنگارم و در هر سال به همه مدیران گفته ام چرا زنجان عقب مانده است؟. یکی گفته مدیرانش بومی نیستند، دیگری گفته بودجه از مرکز به اینجا یک جوری می آید و یا فلان و بهمان . ولی این سوال هنوز هم برای من گنگ است که آیا ما عقب مانده ایم؟ اول در این مورد یک نفر من را قانع کند که عقب مانده هستیم یا نیستیم چون من نمیدانم . من که در ده سال نفهمیدم عقب ماندایم یا توسعه یافته !. بعد می توانم برویم دنبال اینکه چرا عقب مانده ایم.

  • اگر یک روز خبرنگار نمی شدی و یا کار رسانه را رها می کردی ، می خواستی چکار کنی ؟

من اگر خبرنگار و یا روزنامه نگار نمی شدم حتما دنبال وکالت می رفتم ، الان هم عشقم این است که یک وکیل بشوم . واقعا دوست دارم وکیل شوم چون می بینم عده ای چگونه دارند حق مردم را نابود می کنند.

  • مهدی سهرابی را با صدای زنجان می شناسند و یا صدای زنجان را با مهدی سهرابی ؟

بدون تعارف می گویم صدای زنجان را بیشتر می شناسند و من را هم به خاطر صدای زنجان شناختند.

  • نگاه روزنامه نگار زنجانی به محیط زیست ؟

بگذارید یک مقدار صریح بگویم ما در موضوع توسعه و پیشرفت خیلی متوازن حرکت نمی کنیم و به تعبیری شیپور را داریم از سوی گشادش می زنیم. پیشرفت و توسعه هم راستا و هماهنگ اتفاق می افتد. بدن آدم هم همینطور است و اگر یک قسمت از سلول های بدن رشد بیشتری داشته باشد می گویند سرطان دارد و آن سرطان آدم را خیلی زود از پا در می آورد. ماهم داریم به این سمت می رویم .آب ، محیط زیست ، خاک و هرچه که شما فکرش را بکنید را داریم فدا می کنیم و همه این ها داریم هزینه می کنیم که به مدینه فاضله ای برسیم و بگوییم ما هم پیشرفت کرده ایم غافل از اینکه برای رسیدن به آن مدینه فاضله ما آب ، خاک و هوا می خواهیم. آدمیزاد برای زنده ماندن به آب و خاک و هوا و محیط زیست و … نیاز دارد. خبرنگار نباید از کنار برخی مسائل حیاتی بی تفاوت بگذرد.

– انقلابی نما ، روحانی نما را لابد زیاد استفاده شنیده ای و شاید در کارت نوشته ای، خبرنگارنما را چطور؟

خبرنگارنماها که قربانشان بروم زیاد هستند و زیادهم شده اند و هی دارند می آیند

  • رابطه خبرنگار نماها با سلاطین فساد؟

یکی از پشتوانه های مهم سلاطین فسادی ، مانند سلاطین سکه و شکر و .. همین خبرنگارنماها هستند . یعنی اصلا بزرگ کردن آنها دست خبرنگارنماها است و سلاطین فساد مدیون این جماعت کاسب هستند!.

خبرنگار نماها پول می گیرند و یک داستان را بگونه ای روایت می کنند که «فساد» در جامعه «صلاح» جا بیافتد اما گناه و مسئولیت این جماعت کوته فکر کمتر از همان سلاطین فساد نیست.

  • خط قرمز را تا کجا تعریف کرده اید و به چه چیزی خط قرمز می گوئید؟

مسائل ، مصالح و منافع عمومی خط قرمز هر جامعه ای است اما به دلیل عدم تعریف مشخص از این موضوع هرکسی به اقتضای منافع و مسائل خودش خط قرمز تعریف می کند.

 خط قرمز من خبرنگار با خط قرمز یک مدیر و یا مسئول متفاوت است و بسیاری از خط قرمز ها من درآوردی است . امنیت عمومی و امنیت نظام خط قرمز است و دیگر فلان آقا و فلان حزب و فلان تاریخچه که نمی تواند خط قرمز باشد.

مسائلی که در داستان کرونا پیش آمد فاصله فهم رسانه ای ها با مدیران را مشخص کرد همان موقع اهل رسانه به مسئولان هشدار دادند و گفتند نگویید ما در وضعیت سفید هستیم، تلقی مردم از اعلام وضعیت سفید این است  که در زنجان کرونا نیست در حالی که کرونا داشت در شهر قدم می زد.

  • نقش رسانه های زنجان در مبارزه علیه کرونا.

بی تعارف می گویم رسانه های ما در بحث کرونا خوب ظاهر نشدند و تمام اطلاعات رسانه های زنجان اخبار و آمار مدیران است.

  • کلام آخر مهدی سهرابی ؟

تمام سعی ام را می کنم که امسال آخرین سالی باشد که به عنوان روز خبرنگار تبریک می گویم و تبریک می گیرم. فکر کنم بهترین شانسی که آوردم این بود که در بهترین مجموعه خبری استان دارم کار می کنم ازهر جهت که شما فکرش بکنید عالی است . جنس کار رسانه ای در کشور دارد عوض می شود و به سمت مجازی و سایت و … می رود و گمان می کنم اگر کار با این روال پیش برود مدیران محترم برای همیشه از شر رسانه ها و رسانه ای های استخوان دار خلاص می شوند!.

اگر موافق باشید به این سئولات در قالب یک کلمه پاسخ دهید.

– زنجان؟

حسی ندارم

– سبزه میدان؟

چاله میدان

– صدای زنجان؟

عشق

– خانه مطبوعات؟

حالاااا

  • نرگس محمدی؟

مبهم

– شورای شهر زنجان؟

چه  بگویم که جان مطلب را برساند؟ بدبختی

  • تورم؟

رفیق

– دلار؟

آرزو

  • پتروشیمی زنجان؟

هست که باشد

– مهدی سهرابی؟

ساده

– روز خبرنگار۱۳۹۹؟

 این را می خواهم در یک جمله بگویم: دارم تمام  سعی ام را می کنم که آخرین روز خبرنگارم باشد نه که خودم را بِکُشَم ولی تمام سعی ام را میکنم که از این حوزه بزنم بیرون .دیگر بس است

  • جشنواره مطبوعات ؟

دورهمی

  • متشکرم از اینکه وقتتان را در اختیار «عصرملّت» قرار دادید.
  • گفت و گو از : علی اکبر شیوخی

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست